تبلیغات
طیبین - چه شبی است امشب خدایا !

طیبین

چه شبی است امشب خدایا ! این بنده تو هیچ گاه چنین بی تاب نبوده است. این دل و دست و پا هیچ گاه این قدر نلرزیده است. این اشک این قدر مدام نباریده است. چه کند علی با این همه تنهایی !
خسته ام خدا ! چقدر خسته ام.
چطور من بدن نازنین این عزیز را شستشو کنم؟! اگر تغسیل فاطمه به اشک چشم مجاز بود آب را بر بدن او حرام می کردم. اگر دفن واجب نبود، خاک را هم بر او حرام می کردم.

اما چه کنم که این سنت دست و پا گیر زمین است.از تبعات زندگی خاکی است.
پس آب بریز اسماء ! کاش آبی بود که آتش این دل سوخته را خاموش می کرد،ای اشک بیا ! بیا که اینجاست جای گریستن.
فرشتگان که به قدر من فاطمه را نمی شناسند، به اندازه من با فاطمه دوست نبودند، مثل من دل در گروی عشق فاطمه نداشتند، ضجه می زنند، مویه می کنند، تو سزاوارتری برای گریستن ای علی! که فاطمه، فاطمه تو بوده است... ای وای این تورم بازو از چیست؟... این همان حکایت جگرسوز تازیانه و بازوست. خلایق باید سجده کنند به این همه حلم، به این همه صبوری. فاطمه ! گفتی بدنت را از روی لباس بشویم؟ برای بعد از رفتنت هم باز ملاحظه این دل خسته را کردی؟ نازنین! چشم اگر کبودی را نبیند، دست که التهاب و تورم را لمس می کند.
عزیز دل! کسی که دل دارد بی یاری چشم ودست هم درد را می فهمد.
ای کسی که پنهانکاری را فقط در دردها و مصیبت هایت بلد بودی، شوی تو کسی نیست که این رازهای سر به مهر تو رانداند و برایشان در نخلستانهای تاریک شب، نگریسته باشد.

 اینجا جای تازیانه نامردان است در آن زمان که ریسمان در گردن مرد تو آویخته بودند.
ای خدا! این غسل نیست، شستشو نیست، مرور مصیبت است.دوره کردن درد است.تداعی محنت است.
ای وای از حکایت محسن! حکایت فاطمه و آن در ودیوار! حکایت آن میخهای آهنین با بدن نحیف و خسته و بیمار! حکایت آن آتش با آن تن تب دار! حکایت آن دست پلید با گونه و رخسار! حکایت آن همه مصیبت با این دل بی قرار!

        با تشکر از آقای رستمی

fh

آرامتر اسماء! دست به سادگی از این همه جراحت عبور نمی کند، دل چطور این همه مصیبت را مرور کند؟! اینکه جسم است این همه جراحت دارد، اگر قرار به تغسیل دل بود چه می شد!
اسماء بیار آن کافور بهشتی را که دیگر دل، تاب تحمل ندارد. ثلث این کافور بهشتی جبرئیل آورده، حنوط پیامبر شد ــ سلام بر اوــ و ثلث دیگر، حنوط تو مظلومه مهربان من! وثلث دیگر از آن من. کی می شود این ثلث آخر به کار بیاید و من تنها مانده را به شما دو عزیز رفته ملحق کند؟

آن کفن هفت تکه را بده اسماء! کاش می شد آدمی به جای یار عزیزتر از جان خویش، فراق را برای همیشه کفن کند.
بچه ها بیایید. حسن جان ! حسین جان ! زینبم ! عزیزم ام کلثوم بیائید با مادر وداع کنید.سخت است می دانم، خدا در این مصیبت بزرگ به اجر و صبرش یاری تان کند. آرامتر عزیزان! از گریه، گزیری نیست. اما صیحه نزنید، شیون نکنید، مثل من آرام اشک بریزید.
نمی دانم چطور تسلایتان دهم. این مادر آخر مادری نبود که همتا داشته باشد، که کسی بتواند جای او را پر کند، که جهان بتواند چون او دوباره بزاید.
اما تقدیر این بوده است، راضی شوید به مشیت خداوند و زبان به شکوه نگشائید.
رویش را ؟ سیمای مادر را ؟ باشد، باز می کنم، هر چند که دل من دیگر تاب دیدن آن چهره نیلی را ندارد. وای، مهتاب چه می کند با این رنگ روی مهتابی!
اینقدر صدا نزنید مادر را ! او که اکنون توان پاسخ گفتن ندارد، فقط نگاهش کنید و آرام اشک بریزید.
اما نه، انگار این دست های اوست که از کفن بیرون می آید و شما را در آغوش می گیرد.

این باز همان دل مهربان اوست که نمی تواند پس از وفات نیز ندای شما را بی جواب بگذارد. تا کجاست مقام قرب تو فاطمه جان!
شما را به خدا بس کنید بچه ها ! برخیزید !
این جبرئیل است که پیام آورده، برخیزید !
جبرئیل می گوید: روح این بچه ها مفارقت می کند از جسم، بردارشان.
جبرئیل می گوید: عرش به لرزه درآمده، بردارشان، شیون ملائک آسمان را برداشته، بردارشان، تاب و تحمل خدا هم... علی جان! بردارشان.
برخیزید بچه ها! چه شبی است امشب خدایا !

نوشته شده در یکشنبه 25 فروردین 1392ساعت 07:31 ق.ظ توسط رضا رضاپور| نظرات ()
طبقه بندی: دینی-مذهبی 

مرجع دریافت ابزار و قالب وبلاگ
By Ashoora.ir & Night Skin