تبلیغات
طیبین - تلنگر-قسمت شانزدهم

طیبین

شخصى از حضرت عیسى (ع ) تقاضا كرد كه همراه او به سیاحت (سیر در صحرا و بیابان ) برود، عیسى (ع ) پذیرفت و با هم به راه افتادند تا به كنار رودخانه بزرگى رسیدند، و در آنجا نشستند و سفره را پهن كرده و مشغول خوردن غذا شدند، آنها سه گرده نان داشتند، دو عدد آن را خوردند و یك عدد از آن باقى ماند، عیسى (ع ) به سوى نهر رفت و آب آشامید و سپس ‍ بازگشت ، ولى نان باقى مانده را ندید، از همسفر پرسید: ((این نان باقیمانده را چه كسى برداشت ؟)) او عرض كرد: ((نمى دانم.

در ادامه مطلب بخوانید

پس از این ماجرا، برخاستند و به سیر خود ادامه دادند، عیسى (ع ) آهوئى را كه دو بچه اش همراهش بود در بیابان دید، یكى از آن بچه آهوها را به سوى خود خواند، آن بچه آهو به پیش آمد، عیسى (ع ) آن را ذبح كرد و گوشتش را بریان نمود و با رفیق راهش با هم خوردند، سپس عیسى (ع ) به همان بچه آهوى ذبح شده فرمود((برخیز به اذن خدا))، آن بچه آهو زنده شد و به سوى مادرش رفت .
عیسى (ع ) به همسفرش فرمود((تو را به آن كسى كه این معجزه را به تو نشان داد، سوگند مى دهم بگو آن نان باقیمانده را چه كسى برداشت ؟
او باز (به دروغ ) گفت : نمى دانم .
عیسى (ع ) با او به سیر خود ادامه دادند تا به دریاچه اى رسیدند، عیسى (ع ) دست آن همسفر را گرفت و روى آب حركت نمود، در این هنگام عیسى (ع ) به او فرمود: تو را به آن خدائى كه این معجزه را نیز به تو نشان داد بگو آن نان را چه كسى برداشت ؟
او باز گفت((نمى دانم.
با هم به سیر خود ادامه دادند تا به بیابانى رسیدند، عیسى (ع ) با همسفرش ‍ در آنجا نشستند، عیسى (ع ) مقدارى از خاك زمین را جمع كرد، سپس ‍ فرمود((به اذن خدا طلا شو))، خاك جمع شده طلا شد، عیسى (ع ) آن طلا را سه قسمت كرد و به همسفرش فرمود: یك قسمت از این طلا مال من ، و یك قسمت مال تو، و یك قسمت دیگر مال آن كسى كه نان باقیمانده را خورد. همسفر بى درنگ گفت((آن نان را من خوردم.
عیسى (ع ) به او فرمود: همه این طلاها مال تو (تو بدرد دنیا مى خورى نه همسفرى بامن.
عیسى (ع ) از او جدا شد و رفت .
او در بیابان ناگهان دید دو نفر مى آیند، تا آن دو نفر به او رسیدند و دیدند صاحب آنهمه طلا است ، خواستند او را بكشند تا دو نفرى صاحب آنهمه طلا گردند، او به آنها گفت : مرا نكشید، این طلاها را سه قسمت مى كنیم ، آنها پذیرفتند.
پس از لحظاتى ، این سه نفر یكى از افراد خود را براى خریدن غذا به شهر فرستادند، آن شخصى كه به شهر مى رفت با خود گفت خوبست غذا را مسموم كنم و آن دو نفر بخورند و من تنها صاحب همه آن طلاها گردم ، آن دو نفر كه كنار طلاها نشسته بودند با هم گفتند: خوبست وقتى كه فلانكس ‍ غذا آورد، او را بكشیم و این طلاها را دو نصف كنیم ، هر دو این پیشنهاد را پذیرفتند، وقتى كه آن شخص به شهر رفته ، غذا را آورد، آن دو نفر او را كشتند سپس با خیال راحت مشغول غذا خوردن شدند، و طولى نكشید مسموم شده و به هلاكت رسیدند.
عیسى (ع ) از سیاحت خود بازگشت دید، سه نفر كنار طلاها افتاده و مرده اند، به اصحابش فرمود: هذه الدنیا فاحذروها((این است دنیا، از آن برحذر باشید كه فریبتان ندهد
.


نوشته شده در جمعه 6 اردیبهشت 1392ساعت 02:36 ب.ظ توسط امیر حسین ذاکری| نظرات ()
برچسب ها: حضرت عیسی(ع) دنیاپرستی

مرجع دریافت ابزار و قالب وبلاگ
By Ashoora.ir & Night Skin